|
♥♥ |
||
| .
+
تاريخ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 9:42 قبل از ظهر نويسنده بهناز
کاش یک نوع چای با خواص شگفت انگیز و خاص وجود داشت که با خوردنش برای مدتی همه چیز و فراموش میکردیم...گاهی انقد بدم میاد از روزمرگیای تکراری دور و برم که دلم میخواد شده حتی تو یک کویر باشم اما این جایی که هستم نباشم. همیشه دلم میخواسته برای یک مدت نسبتا طولانی تو یه مکان کویری باشم.یه روستای خشک کویری که تنها داراییش فقط و فقط نور خورشید باشه.تو یه خونه کوچولو که با یه حصیر پوشیده شده .یه آینه ساده و یه تسبیح بزرگ چوبی تنها وسیله تزیینی دیوارشه و یک کوزه سفالی آب...یه سفره پارچه ای با چند تا نون محلی...
پ.ن: دلم میخواهد یک فنجان چای با تو بنوشم...
+
تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 10:25 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
همیشه دلم میخواسته یک تابلوی سوررئال بکشم.یا یک متن سوررئال بنویسم و بد توش غرق بشم... انقد غرق بشم که گم بشم!برم تا عمق نقاشیم...دلم میخواد یک تانگوی سوررئال بکشم! تصور کن که بری تو عمق یک تانگوی سوررئال! دیگه هیچی ازت نمیمونه...برا همیشه محو میشی...برا همیشه... در حال حاضر فقط یک تانگوی سوررئال میخواهم...
پ.ن:آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!
+
تاريخ جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 3:15 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
گاهی دلم می گیره.از سر و صدای ماشینای تو خیابون.صدای بوق ماشینا.صدای جنب و جوش..صدای سگ دو زدن واسه زندگی.واسه هیچ و پوچ...صدای فحشای ناموسی که مرد راننده به ماشین بقلیش میده و حتی اندازه ی یه درصد مراعات زنی که کنارش نشسته نمیکنه.صدای داد آقای مومن باغیرت! وقتی که میبینه دو تا جوون بی آلایش ...بدون هیچ شیله پیله دست همو گرفتن و تو پارک نشستن اما باید صدای نکرشو بندازه تو حلقش و انذارشون بده از عذاب دنیا و آخرت! و البته اون دو تا بیچاره بیشتر از عذاب دنیاش میترسن تا آخرت نفرین شده ی لعنتی.
گاهی دلم می گیره.مثل وقتایی که لحظه های با او بودن تموم میشه و مجبورم در ماشینو با اکراه و اجبار باز کنم.و وقتی پامو میذارم به دنیای بیرون دوباره همه چی شروع میشه... گاهی دلم می گیره.مثله وقتایی که سالاد ماکارونی میخورم و او نیست... گاهی دلم میگیره... --------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: بچه ها اینجا بلاگ دوستمه که واسه تحقیق اندیشه اسلامیش زده. برید محض رضای خدا براش نظر بذارید دو نمره بگیره!
+
تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 10:54 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
"دیالوگ های مرا درطول فیلم چنان بنشان که تنها مخاطبم تو باشی."
+
تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 9:55 بعد از ظهر نويسنده بهناز
در زندگی زخم هایی هس که مثل خوره روح را میخورد.... اوایل مفهوم این جمله رو درک نمی کردم.بچه بودم و خام.هر چند معتقدم هنوز هم پخته نیستم...صادق هدایتو نمی فهمیدم.هنوزم نمی فهمم! اما این جملشو تازه امروز فهمیدم.تازه امروز فهمیدم خوره یعنی چی...زخم ینی چی...یه سری چیزای ریز ساده بی اهمیت کوچولو چند ساله که داره عذابم میده.هر چقدرم که میگذره بدتر میشه.ته دلم که نه ته وجودم رسوب بسته...انقدر رسوبش قدیمی شده که هرچی و با هرچی دلمو میسابم پاک نمیشه لعنتی...کی گفته با زمان همه چی درس میشه؟ها؟؟این زخم تو دوره دبستان پیداش شد و تا همین الانم طول کشیده.به قول وودی آلن:تمام مشکلات روحی من از دوره دبستان شروع شد چون والدینم به اشتباه مرا در مدرسه ای ثبت نام کردند که ویژه معلمان عقب مانده ذهنی بود. دو تا دروغ تاریخی بزرگ وجود داره...اولیش اینه که مردا گریه نمی کنن.دومیشم همینه که با زمان همه چی حل میشه..فراموش میشه. زمان! زمان که می گذر تازه می فهمی که بر سرت چه آمده است . زخم به جای التیام گسترش می یابد و همه روح و قلبت را در تسخیر خود می گیرد .
پ.ن: این دو تا نوشته رو که ایتالیک کردم از وبلاگ کافی کتاب دیدم .به دلم نشست.شبیه حرف دلم بود.نوشتمش اینجا.
+
تاريخ یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 10:40 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
تردید همیشه باعث به وجود اومدن مسیرهای انحرافی میشه. تردید باعث میشه که تو گاهی از خواب غفلت بیدار بشی و گاهی هم کاملا برعکس...گاهی وقتا تردید راه به ناکجا آباد میبره. من از تردید متنفرم.من از پیدا شدن آدم های جدید و راه های جدید تو زندگیم متنفرم.من نمی خوام مثل هملت احمق (تازه دلش کلی به این خوش بوده که راه درستو پیدا کرده!حقیقتو فهمیده!) دچار تردید بشم و شک کنم به حقیقت و برم دنبالش بد گند بزنم به زندگیم.به آرامش.آره...به خواب غفلتم.من از خواب غفلت لذت میبرم.نهایت لذتو میبرم.انگار که تو یه خلسه ی ابدی هستی. به آدمای دور و برتون تردید وارد نکنید.در مورد حرفاشون...در مورد کاراشون..در مورد اشتباهاتشون...در مورد تصمیماتشون ...در مورد عشق و نفرتشون...مطمئن باشد اونا بهتر از شما می فهمند که دارن چی کار میکنن.
+
تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 10:45 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
مامانم خیلی آدم مذهبی هس.همیشه از بچگی سعی کرده ما رو مسلمون بار بیاره.از نماز سر وقت خوندن و قرآن خوندن بگیر تا چیزای دیگه.حالا بماند که با این همه سعی و تلاش ، من یکی درست برعکس اونی که میخواس شدم! به قول خودش ضد دین !هرچند به نظر خودم اینطوری نیس. بگذریم...همیشه بهم میگه حجابتو رعایت کن.یه مدتم خیلی سعی کرد من چادر سرم کن اما خب...نشد.ینی نتونس . گاهی وقتا بهم میگه: مادر حجابتو رعایت کن . گناه داره.تو گناه کنی مردم لذت ببرن؟! گناه بی لذت چه فایده؟! ... به قول یکی این نگرش ماتریالیستی مامانم به امور دینی و اخروی منو کشته! مامان جان گناه با لذت خطرناک تره ها قربونت برم...
+
تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 10:25 قبل از ظهر نويسنده بهناز
|
من و تو با هم... تو هاچ بک کوچولومون....مثله دیوونه ها میزنیم به دل جاده.هرجا گندم زار دیدیم میریم و با دوربین عکاسیمون عکس میگیریم.شب با تلسکوپمون ستاره ها رو می بینیم و تو شهاب کوچولویی که سریع از بالای سرمون رد میشه رو به من نشون میدی...
بعد از ظهرا من به تو زبان فرانسه یاد میدم...تو هم از چه گوارا برام میگی.. من برات تو کاسه های چوبی با قاشقای چوبی سوپ شیر میارم...تو پشت میز کوچیک دو نفرمون با صندلیای لهستانی آروم فقط منو نگاه می کنی...بعد از شام تو برام کتاب میخونی و موهامو نوازش میکنی...من تو بغلت خوابم میبره...
پ.ن:نمی خوام تموم بشه...نمی خوام این لحظه های با تو بودن تموم بشه...نمی خوام...باش...بمون...تا ابد...بمون...
+
تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 9:43 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
متنفرم از امروز.از همه ی ساعتای امروز...از خیابونای امروز..از آدمای امروز...از همه بیشتر از خودم...متنفرم از خود امروزم ! پ.ن: نفسم بند اومده...انگار یکی سرمو زیر آب نگه داشته...
+
تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 8:29 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
در روزگار قحطی وجدان
(علیرضا قزوه) این همه خون حجامت ملت بود تا حاج آقا همچنان چلوکبابی سلطانی کوفت کند تا قلیان بکشد به تسبیح شاه مقصودش بنازد و با تلفن زیمنس معامله کند و گاه که هوس تمدن به سرش می زند به فرنگ برود و از شب نشینی هایش فیلم ویدیویی بگیرد تا اگر نانش آجر شد آجر را گران تر از نان بفروشد این همه خون حجامت ملت بود تا یک موی سبیل شاپور خان سه دانگ فلان بانک باشد تا در اداره ها حق و حساب بگیرند. و قایم باشک بازی کنند تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید: «اصلا تو را چه به این فضولیها» ... همسایه بغلی ما شخص شریفی است با هشتصد متر بنا به دنیا اعتقاد ندارد یک پایش این دنیاست یک پایش آن دنیا او در پاک کردن حساب مردم مهارتی خاص دارد و از «و لا الضالین»همه ایراد می گیرد هر وقت جنگ جدی می شد به جبهه می رفت و یک تغار آب پرتقال تگری می خورد او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است...
+
تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 8:49 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
به این نتیجه رسیدم که همه دنبال اینن که حرفایی بشنون که باب دل خودشونه.حرفایی بشنون که خودشون دوس دارن.هیچ کسی دنبال فهمیدن نظر شخص دیگه ای نیست.همه میخوان تایید بشن.همه میخوان در باره موضوع مورد علاقه خودشون صحبت بشه.هیچ کسی جنبه نداره.ما یک مشت ملت عقب افتاده بی جنبه هستیم و حقمون بوده که ازمون حق توحش گرفته بشه.
بنده حق ندارم تو وبلاگ شخصی خودم نظرمو درباره چیزی یا کسی بنویسم.چون بعدش کلی فحش و دری بری باید تو بخش نظرات بخونم. لعنتیا ! وبلاگ شخصص خودمه.تو که جنبه نداری نخون.نخون آقا! نیا با اسامی :هیچکس ...یه نفر...ناگفته بماند...و کلی اسم مجهول دیگه برام نظر بذار
+
تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:44 بعد از ظهر نويسنده بهناز
همیشه از شاملو بدم میومده...از آل احمد هم خوشم نمیاد.ان دو نفر فک کردن چون چار کلمه فرانسه یاد دارن میتونن مترجم زبان فرانسه باشن.جالب اینجاس که دکترعلی شریعتی با اینکه چندسالی در فرانسه درس خونده و به ادبیات فارسی هم اشراف داشته و قاعدتا میتونسته مترجم خبره ای باشه هیچ وقت ادعای مترجم بودن نکرده و همیشه سرش تو کار خودش بود.اما شاملو ورداشته با اون ترجمه مزخرفش مثلا فاتحه خونده به شازده کوچولو و اسمشو گذاشته:"امیر کوچولو"! مسخرس.واقعا مسخرس...اینم از نظر استاد ابراهیم گلستان درباره شاملو:
+
تاريخ شنبه 19 فروردین1391ساعت 10:45 بعد از ظهر نويسنده بهناز
|
|
||